راهروی بی پایان

خدا زمین رو مدور آفرید تا به انسان بگه همون لحظه ای که فکر می کنی به آخر دنیا رسیده ای بدون در نقطه ی آغاز ایستاده ای

خدا زمین رو مدور آفرید تا به انسان بگه همون لحظه ای که فکر می کنی به آخر دنیا رسیده ای بدون در نقطه ی آغاز ایستاده ای
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم برای ملاقات همسايه جديدمان از يک سوی خيابان به آن سو برويم
We've conquered outer space, but not inner space
منبع:
مقاله سایت انگیزش دکتر نیک خو
http://www.angizesh.org

فیلم نارنجی پوش یه نکته ای به من یاد داد، اونم این بود که آشغال های ذهنی رو از ذهنمون بیرون کنیم. این جمله منو به یاد حرف پرز می ندازه. توی یک قسمت از این فیلم اشاره به فنگ شویی می کنه. دیروز این کار رو امتحان کردم و نتیجه داد. موقعی که آدم حال نداره بهتر دور و بر خودشو مرتب کنه. کارهایی رو که هی عقب می ندازه رو انجام بده. حتی میشه نظافت کرد. اونقدر توی روحیه آدم تاثیر داره که حس کارهای جدید رو تو آدم ایجاد می کنه. واقعا چه خوبه یه فیلم این طور تو زندگی تاثیر بذاره.

روزی لویی شانزدهم در محوطه ي کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی راکنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید ؛از او پرسید تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟سرباز دستپاچه جواب داد قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم! لویی، افسر گارد را صدا زد و پرسید این سرباز چرا این جاست؟ افسر گفت قربان افسر قبلی نقشه ي قرار گرفتن سربازها سر پستها را به من داده من هم به همان روال کار را ادامه دادم! مادر لویی او را صدازد وگفت من علت را میدانم،زمانی که تو 3سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود! و از آن روز 41 سال میگذرد و هنوز روزانه سربازی اینجا قدم میزند! فلسفه ي عمل تمام شده ولی عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد! روزانه چه کارهای بیهوده ای را انجام می دهیم، بی آنکه بدانیم چرا؟ آیا شما هم این نیمکت را در روان خود، خانواده و جامعه مشاهده میکنید؟ |

چندین سال پیش در مسابقات پارالمپیک سیاتل نه رقیب که همگی معلول بودند در خط مسابقه دوی صدمتر صف کشیدند. با شروع مسابقه همگی شروع به دویدن کردند و مسلم است که همه شرکت کننده ها اشتیاق داشتند که برنده شوند. همه به راه افتادند جز پسری که در زمین مسابقه تلوتلو می خورد و نمی توانست بدود و خودش را به دیگران برساند. بالاخره بعد از چند بار زمین خوردن پسر شروع به گریه کردن نمود. هشت دونده دیگر با صدای گریه او قدم هایشان را آهسته کردند و ایستادند. سپس همگی برگشتند و یکی از آن ها خم شد و پسر را بوسید و گفت: بلند شو دوست من ، حالا دستت را بده به من و سپس همدیگر را گرفتند و نه تایی به طرف خط پایان به راه افتادند. با دیدن این حرکت همه ی تماشاچیان حاضر در ورزشگاه از جا برخاستند و ده دقیقه تمام هورا کشیدند...
منبع :
داستان های کوتاه ، درس های بزرگ
مهدی خلیلی ، سید محمد رضا حسینی


این داستان ، درباره پسربچه لاغر اندامی است که عاشق فوتبال بود. در تمام تمرین ها ، او سنگ تمام گذاشت ، اما چون جثه اش نصف سایر بچه های تیم بود ، تلاش هاش به جایی نمی رسید و در تمام بازی ها ، امیدوار بود که بازی کند. این پسر بچه با پدرش تنها زندگی می کرد و رابطه ی ویژه ای بین آن دو وجود داشت. اگر چه پسر بچه همیشه هنگام بازی روی نیمکت کنار زمین می نشست اما پدرش در بین تماشاچیان بود و به تشویق او می پرداخت.


منبع : ترجمه

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل استبگذار منتـظـر بمانند !
حسین پناهی
1- محبت 2- معنویت 3- ادبیات



مشکلات آقای مشکل پسند
میگن ، توی یه
سرزمین دور ، آقایی بود که خیلی مشکل پسند تشریف داشت و وقتی می خواست زن بگیره ی
مادرش هر دختری رو زیر سر می گذاشت نمی پسندید.

منبع : مجله ی همراز ، نشریه ی علمی گروه مشاوره و راهنمایی دانشگاه گیلان، علیرضا مختاری

*وقتی تزریقاتی ازت پرسید کی پنی سلین زدی فرقی نمی کنه که بگی 6 سال، 6 ماه، یا حتی 6 ثانیه پیش، چون اون هوس کرده ازت تست بگیره و تو بیشتر درد بکشی!
منبع : سایت عکس حمید
http://djhamid.blogfa.com
ارش ده ساله توی زندگیش به غیر از غم شکستن نوک مدادش از صدای بارون نیز وحشت داشت.هنگامیکه قطرات شدید بارون بر سقف کلبه خودنمایی می کرد ترسی تمام وجودش را فرا می گرفت.
شبی باران می بارد.دوباره همان صدا.غرش رعدوبرق نفس هارا در سینه حبس می کرد.ارش قبل از خواب کتابی از قفس کتابخانه برداشت:به خط بریل:شعری نوسهراب اینگونه قلم خورده بود: "باید کتاب را بست.باید بلند شد.باید در امتداد وقت قدم زد:گل را نگاه کرد .ابهام راشنید.باید دوید تا ته بودن"
پسرک کتاب رابست.عصایش رابرداشت و ارام ارام خود را به بیرون از کلبه رساند.انچه حس می کرد زیباتر از تصورش بود.با خود فکری شد.چراتاکنون این زیبایی را نمی دید.اری به همین سادگی زیر باران باید رفت.
(این داستان ساخته ی خودم است)

درباغی رها شده بودم.
نوری بی رنگ وسبک برمن وزید.
ایا من خود بدین باغ امده بودم؟
ویا باغ اطراف مرا پر کرده است؟
هوای باغ از من می گذشت و
شاخ وبرگش دروجودم می لغزید.
ایا این باغ سایه ی روحی نبود
که لحظه ای بر
مرداب زندگی خم شده بود؟
مرداب زندگی خم
شده بود؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جای داد.
صدایی که به هیچ شباهت داشت
گویی عطری خودش رادر
ایینه تماشا می کرد.
برای خواندن ادامه شعر به ادامه مطلب رجوع کنید.

فردی که به دیگران اهمیت نمی دهد خود نیز اهمیت نخواهد یافت
همه چیز را همهگان دانند
اگر دنیای گربه ویران شه خود گربه نابود نمی شه. چون گربه آینده نداره!
یکدیگر را باور کنیم اما نه خیلی زود
ماموریت شما در زندگی بی مشکل زیستن نیست بلکه با انگیزه زیستن است " آندره متیوس"
در جدال صخره با آب همیشه آب پیروز است نه به خاطر قدرتش بلکه بخاطر سماجت و پشتکارش
افتخار در خشک کردن قطره اشک است نه در جاری ساختن سیل خون " بایرون"
روز را خورشید می سازد و روزگار را ما

اگه بخوایم اینجوری فکر کنیم چه بهشتی میشه دنیا.همه چیز تو زندگی رنگ دیگه ای میگیره
فرشته در مقابل
دیو یه فرشته ست
و من در مقابل تو آغاز می شوم...
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی... !
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم...